سال جدید

خرید بک لینک

کاغذ رنگی

مامان کجا بار آخرت باشه بش بگی مامانا

خیل خب بابا

من منظورم این نیست

خب بچه ها غذا حاضر شد

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

پس من چی

پس من چی

یه هو جیغ زدن

خب برم بپوشم که باید برم بیرون

کجا

ا راست می گیا

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

سلام

گفت سلام

علیک سلام

دیدم داره گریه می کنه گفتم چرا گریه گفت ینی تو نمی دونی پسر قند عسلی رو بغل گرفت

پسری رفت لالا

گفت تو اصلا حواست به خونه هست

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

مامان دورت بره یه دعا بخون

مگه من وردخونم

گریه کرد

مامان دورت بره من یه دعا بخون

بغلش گرفت لالایی براش خوند گفت خواب های خوب ببینی به قول مامانم خواب عزیزت رو ببینی

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

همین جور که داشت مشق شبش رو می نوشت دیدم مداد رو داد بم گفت بگیر فک کردم می خواد براش بنویسم دیدم دو تا دستش رو گذاشته داره این پا اون پا راه می ره

من از خوش حالی پر در اوردم کلید خورد پریدم بغلش

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

داشت دخترم برام دکلمه می کرد در مورد نظیر داداشش از شدت وجد می گفت ینی تو نظیر نداری

دیدم باباشون کادو داره به اونا اونا تمام فرش رو پر از کاغذ کردن

کاغذا رو ریختم تو پاکت

دیدم رو کاناپم دخترم بغلم گرفته برام آب قند اورده

بابا گفت خب به سلامتی شیرینی رو باید بخوریم دیگه

گفتم چشم چرا که نه

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

راز

داشت همین طور که مداد رنگیا رو پسرم از رو زمین جمع می کرد گفتم مامانم آفرین

دیدم دوبار پخش و پلا می کنه مدادا رو

باباش در رو باز کرد پسرم پرید بغل باباش

باباش یواش در گوش گفت رازه راز

منظور

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

دختر کوچیکم می گفت مامان سرنوشت ینی چی

گفتم خب ینی ببینیم خدا چی می خواد

دستاشو باز کرد ینی منو بغل کن

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

مامان یه خورده فرمایش داشتم همین جور که ظرفا رو می شستم گفتم شما دو تا فرمایش بفرما

گریه کرد

خواهر کوچیکش گفت دستمو بگیر

گفت مامی از خوشحالی دارم پر در میارم

گفتم خدا رو شکر

سال جدید...

ما را در سایت سال جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 19:26

صفحه بندی